# روایت اربعین 1405
از بچگی تا الان آرزوم بود اربعین برم زیارت. بعد از اون اتفاقی که برای پاهام افتاد، دیگه کلاً از ذهنم درش آورده بودم... تا اینکه امسال، کاملاً اتفاقی، وقتی برای یکی از آشناها ثبتنام دریافت دینار اربعین کردم و رفتم بانک که براش بگیرم، یهو خودم به دلم افتاد. همونجا گفتم: «آقا، دعوتم کن بیام...»
با خودم گفتم سامانه سماح و ثبتنام دینار حداقل بیستوچهار ساعت طول میکشه، اونم توی این شلوغی. همونجا توی بانک با موبایل ثبتنام کردم. از قضا عکس پاسپورتم رو چند روز پیش با گوشی گرفته بودم، به نیت اینکه آماده باشه، شاید آقا دعوتم کرد...
گفتم ثبتنام میکنم؛ اگه الان تأیید خورد و دینار دادن، یعنی آقا میگه بیا. اگه نه، که قسمت نیست.
توی صف نوبت دریافت ارز برای آشناهامون بودیم که ثبتنام و دریافت ارز منم تأیید شد. ذوق زیارت کربلا شادم کرد...
---
رفتم خونه آماده شدم. وسایلم؟ یه کوله خیلی سبک. آخه پاهام نمیتونه وزن سنگین رو جوابگو باشه، حتی برای پیادهروی کوتاه.
خیلی نگران بودم بهخاطر شرایط پاهام و وضعیت خودم. توی یه گروه عضو شدم که زائرین داشتند تجربه سفرهاشون رو میگفتند و همسفر و ماشین پیدا میکردند. سؤالاتی پرسیدم. خدا خیر بده خانمی بهنام سمانه از تهران که هشت بار توفیق سفر اربعین داشتند؛ خیلی راهنماییام کردند. نزدیک چهلوپنج دقیقه تلفنی در مورد مسیرها، شرایط خاص افراد، موکبها و همهچی کامل توضیح دادن.
خدا رو شکر، همهچی خودش به راه شد.
---
توی مسیر مرز مهران که طولانی و پیچپیچه، راننده میگفت مرز خسروی از اینجا راهش بهتره، پیچ نداره، نزدیکتره و مسیر پیادهاش هم کوتاهتره. قسمت بشه، انشاءالله دفعه بعد از خسروی بریم.
توی نجف سیمکارت آسیاسل/زین سه گیگ اینترنت رو پنج دینار میدادن و توی کربلا چهار دینار. من حساب کردم یه ذره نت برام کافیه؛ به همین خاطر رومینگ فعال کردم. داخل ایران حدود سیصدوپنجاه تومن یه گیگ. باهاش با خانواده تماس تصویری و پیامرسان صحبت کردم و بازم ششصد مگابایت اضافه موند.
---
پنجم مرداد ماه از مرز مهران خارج شدم. راستی، نباید داروی استامینوفن و اینا رو با خودمون ببریم، مگر در حد دو سه عدد.
نسبت به ایام عادی، مسیر بیشتری رو باید میرفتیم تا به گاراژ ماشینها برسیم. کموبیش عربی مکالمهای یادم هست. با چندتا راننده صحبت کردم: برای نجف از پونزده تا بیستوپنج دینار بودن، برای کربلا سیزده تا بیست دینار، ماشینهای ون.
خیلی گشتم بین رانندهها تا رسیدم به ابومهدی. یه جوون عینکی ریشدار. باهاش صحبت کردم؛ مسافری نداشت. قیمتی که داد گرون بود، ولی بعدش پیشنهاد خوبی داد: گفت میبره سامرا، کاظمین، سیدمحمد و برمیگردونه به نجف، با بیستوهشت دینار. با خودم حسابکتاب کردم: اینکه تیکهتیکه برم، منتظر ماشین بمونم، توی گرما پیدا کنم... این خیلی بهتره که وسایلم رو بذارم توی ماشینش و راحت برم زیارت. هممسیر شدیم.
---
از مهران تا سامرا رو انگار مجدد از زنجان تا مهران رفتم. یه روز کامل از شروع سفر توی ماشین بودم.
رسیدیم سامرا. زیارت خونه پدری آقا امامزمان عج. ماشاءالله همه موکبهایی که داخل دیوارهای بتنی حرم داشتن خدمترسانی میکردند. مسیرهای پیادهروی رو باید طی میکردم تا برم داخل حرم و زیارتی کنم و سلامی بدم. زیرزمین حرم، سرداب امامزمان عج، کمی استراحت کردم. تایم داشت تموم میشد، باید برمیگشتم سمت ماشین.
سامرا میرین، سوره یاسین بخونین و هدیه کنین به مادر شریف امامزمان عج. آقا حواسش هست به همه...
سیدمحمد، برادر بزرگتر امام حسن عسگری، رو توی مسیر زیارت کردیم. نسبت به سالهای قبل، حرم رو توسعه داده بودن.
کمکم پاهام داشت دردش میگرفت. پیاده رفتنهای مسیرهای منتهی به حرم کمی برام سخت بود.
---
مسیر رو به سمت کاظمین رفتیم. ماشینهای عراق که همه میدونن همیشه چقدر سرعت میرن، اینبار دیگه همهشون آرومآروم میرفتند. چیزی که از ابومهدی شنیدم، انگار قانونی گذاشتن که زیاد سرعت نرن و تصادف زوار رخ نده.
توی کاظمین مسیر طولانیتر شد. از سمت ورودی پل رفتیم، همون سمتی که بابالقبله هست. آقا امام جواد و امام موسیکاظم رو زیارت کردم. سلام امامرضا رو برسونید حتماً به جوادالائمه. میدونین که جواب سلام واجبه! خدا رو چه دیدی، شاید حواله شدین بعد کربلا جواب سلام رو برسونید مشهد، انشاءالله...
یه شربتی خوردم که انرژی داشته باشم. توی مسیرها غذا نمیخوردم که سنگین نشم.
---
موکبهای عراقی و ایرانی همه بهترین خدمات رو میدادن: استراحتگاه، غذا، نوشیدنی... با احترامهای خاص خودشون. چقدر جلوی آدم و جلوی ماشین رو میگرفتن، با التماس میگفتن: «بیاین داخل موکب ما پذیرایی بشین زوار...»
گریهام میگیره وقتی یادم میافته. انگار هنوز جلوی چشمامه... نیومده دلم تنگه برا کربلا...
موکبهای زیادی توی مسیر هستن. به هر کدوم نگاه میکردم، خستگیناپذیر، بیوقفه داشتند خدمت میکردند به زوار. بچه و بزرگ، زن و مرد، خانوادگی...
ابومهدی خیلی بامرام بود. یهجوری رانندگی میکرد که توی مسیرها از موکبها عبور کنیم تا به مسافرا از موکب احسان بیارن. میگفت: «این موکبدارها هم آرزو دارن خدمت کنن. چند دقیقه مکث توی موکبشون هیچ ایرادی نداره.»
---
رسیدیم به نجف...
از ابومهدی خداحافظی کردم، ولی شمارش رو ذخیره کردم که شاید دوباره آینده باهم هممسیر شدیم. بهش گفتم: «ایرانی اومدی، قدمت روی چشم.»
نجف از کاظمین هم مسیر پیادهروی بیشتری داشت منتهی به حرم. کنار دارالشفا، ستون سیودو بود (اگه یادم نرفته باشه)، استراحت کردم. خیلی شلوغ بود. کولهام رو سپردم به یه زائر ایرانی آبادانی که ملوان کشتی بود و با خانوادهاش اومده بود، آقای ربیعی.
زیارت پدر رفتم. زیارت امیرالمؤمنین. چقدر قشنگ ایوان طلا رو درست کرده بودن! سالهای قبل که اومده بودم تکمیل نبود، ولی الان خیلی خوب تکمیل شده بود.
زیارت کردم و کناری وایسادم، به ماه نگاه میکردم. زیر نور ماه کامل چهارده صفر، نجف بودم... مثل آخرین باری که اومده بودم و حواله دنیارو خواسته بودم، زیر نور ماه کامل...
خیلی توی دلم حرف بود. دلم پر از حرفایی بود که به کسی گفتنشون نمیشد، جز پدر...
---
کنار ستون سیودو، همون سمت دارالشفا، یه موکب زده بودن ایرانیا و بدون وقفه داشتن احسان میدادن. یه موکب طلبههای نجف هم کنارش بود، خلوتتر بود. شیر و بیسکویت میداد. دو لیوان شیر خوردم؛ شیر خودش غذای کامله. خدا خیرشون بده. منی که نمیتونستم غذا بخورم توی سفر، با شیر راحتتر بودم.
گوشیم رو زدم شارژ. کنار همون دارالشفا پریز برق همگانی بود. کمی شارژ شد، ولی انگار برق عراق نسبت به برق ایران ضعیفتره؛ نمیدونم چرا دیر شارژ میشد.
---
اونقدر سفر لذتبخش بود که هنوز براتون از گرمای عراق نگفتم! با اینکه همهجا کولر، همهجا پنکههای آبپاش و همهجا سایبان کشیده بودن، ولی گرما تا پنجاه درجه شرجی هم میرسید، حتی بالاتر زیر نور آفتاب.
موکبهای حمام عمومی و... بود، ولی باید خیلی توی صف میایستادی بهخاطر شلوغی. اگه دینار بیشتری داشتم، میرفتم یه اتاق توی نجف میگرفتم؛ هم داخل هتل میموندم، هم استحمام و استراحت راحتتری میکردم. اما دینار کمتری برده بودم، میترسیدم کم بیاد و نتونم برگردم. الان یه نفر بخواد بره، با صد دینار به نظرم خیلی راحت میتونه هتل هم بگیره، همهجا بره، سوغات هم بخره و پنجاه دینارش کرایه ماشین بشه.
البته تجربه سفرهایی که داشتم، چه شخصی، چه کاروان عادی، چه کاروان عتبات، فهمیدم که کاروانهای عتبات بهترین کیفیت و راحتترین سفر با بهترین قیمت رو دارن، چون طرف قرارداد با هتلها و ماشینهای دولت هستن. حتماً با کاروانهای عتبات سفر کنید.
---
از مسیر وادیالسلام راه افتادم سمت کربلا.
وادیالسلام قبرستانیه خیلی بزرگ. داخلش پیامبران آدم، نوح، صالح و هود و آیتالله قاضی دفن هستن. شاید نتونین پیدا کنین مزارشون کجاست؛ از همون مسیری که میریم، فاتحهای بخونیم. خیلی بزرگه و بزرگترین قبرستان جهان هست.
نزدیک دو کیلومتر پیاده رفتم تا به نزدیکهای عمود یک برسم که ماشین برا کربلا باشه. یه ماشین سواری سوار شدم. اولش هفت دینار گفت، ولی صحبت کردم، شد پنج دینار و سه نفر دیگه هم سوار کرد. کولرش خوب بود؛ توی اون گرما خیلی چسبید. خوش به حالشون، چه ماشینهای خوبی دارن!
باهاش صحبت میکردم، گاهی عربی، گاهی انگلیسی. بیستوشش سالش بود، مهندسی الکترونیک میخوند، اسمش محمد بود، مجرد بود. میگفت خواهرش بیوشیمی میخونه ترکیه. باهم که صحبت میکردیم، گفت پریروز به بصره و موصل موشک زده آمریکا، به مقر حشدالشعبی.
---
رسیدیم به کربلا. مجسّر فاطمهالزهرا، یعنی همون ورودی کربلا که پل هست بهنام فاطمهالزهرا. اونجا دیگه مسیر بسته بود و باید پیاده میرفتیم سمت حرم.
برام سخت بود، خدایی. پاهام معجزهوار داشت میرفت، این همه مسیر، این همه روز و شب... خدا رو شکر.
یه ماشینی اومد گفت: «بیاین بریم خونه ما، صلواتی خدمت کنیم...» ازش تشکر کردم، گفتم: «ممنون، اول زیارت.»
کاروانها رو دونهدونه رفتم. تشنهام بود؛ آب، شربت، دوغ، غذا، همهچی بود. آرومآروم راه میرفتم. مسیر اینجا طولانیتر از نجف بود. ازدحام جمعیت هم خیلی بود. بین مسیر چندجا وایسادم که کمی بشینم و دوباره راه بیفتم. کلاه بزرگ سایبان باغبانی خیلی بهکارم اومد؛ کامل زیر سایه کلاه بودم، وگرنه میسوختم.
---
رسیدم بینالحرمین. از تفتیش عبور کردم، کوله و کیف کمری رو از داخل دستگاه ایکسری رد کردم.
یه شعری هست: «سلام آقا... من اینجام و زیارتنامه میخونم...»
شکر خدا، رسیدم به بینالحرمین.
زیارت قمربنیهاشم، ابوالفضلالعباس. و زیارت اباعبدالله. زیارت کردم، طواف کردم.
داخل بینالحرمین یه خانم تنها ایرانی گرمازده شده بود. آبلیمو داشتم، بهش دادم. براش آب خنک آوردم. کمکم حالش خوب شد و دعام کرد...
خیلی شلوغ بود کربلا...
---
وقتی میخواستم برگردم ایران، خداحافظی نکردم. گفتم: «فعلاً میرم آقا، دوباره دعوتم کن. با خانواده هم بیایم.» شلوغه؛ نباید بیشتر از یکی دو روز وایساد. باید زیارت کرد و رفت که بقیه زوار هم بیان زیارت.
توی مسیر برگشت به سمت مجسّر امامحسین که ماشینهای سمت مهران هست، میرفتم. روبهروی بابالسدره، ماشینهای عتبه امسال سیزده دینار نوشته بودن کاظمین رو و پونزده دینار مهران رو. ماشینهای عتبه یهجورایی فکر کنم توسط حشدالشعبی مدیریت میشن و زوار رو، علیالخصوص ایرانیا رو، میبرن زیارت. باید اسم بنویسی و صبح خیلی زود سوار بشی.
توی خیابونی که میاومدم، چای عراقی گرفتم شش دینار و یهکم خرما. ونهایی که انتهای پل بودن، یهسری میگفتن پونزده دینار، ولی اونایی که گذری رد میشدن گفتن ده دینار تا مهران. سوار یکی شدم و سمت مرز مهران اومدم.
شب رسیدم مرز. ماشینها خیلی دور از گیت پیاده میکنن. با یه سهچرخه سه دینار، سهنفری، رفتیم سمت گیت، حدود دو کیلومتر.
مهر ورود به کشور روی پاسپورتم خورد. وارد ایران شدم.
---
توی موکب بنیاد شهید استراحت کردم توی مرز. با یه زائر قزوینی، سیدمحمد، آشنا شدم. هممسیر شدم باهاش به زنجان. تمام مسیر رو حرف زدم که خوابش نگیره. بندهخدا اونم خسته بود.
وقتی رسیدم خونه، خیلی بدنم از خستگی درد داشت. خوابیدم. یه ویال نوروبین خوراکی خوردم که خستگی و دردم کم بشه. حتماً شما هم که میرین جایی سفر، نوروبین خوراکی با خودتون داشته باشین؛ خیلی به کمکتون میاد. واقعاً دردم رو کم کرد، همین ویتامین کمپلکس B.
---
کیف کمری خیلی خوبه آدم موبایل و پاسپورت و پول و اینا رو بذاره داخلش توی سفر. ولی فهمیدم توی شلوغیها احتمال اینکه باز بشه و بیفته هست. یا باید با طناب ببندیش و محکم کنی، یا کیف دوشی سبک داشته باشی. ولی خیلی بهکار میآد، علیالخصوص وقتی کوله رو میذاری داخل ماشین یا هتل یا موکب و خودت میری زیارت؛ وسایل ضروری رو داخلش میذاری.
---
**وسایلی که توی سفر اربعین خیلی بهدرد میخوره:**
پاسپورت، گواهینامه، کارت بانکی، دینار، ریال، اینترنت رومینگ، فندک شارژی و کابل و آداپتور شارژ، سهراه برق، عینک دودی، قاب گوشی، چفیه بزرگ (برا حوله و سایه و زیرانداز)، دو ست لباس، شامپو، موبایل، پاوربانک، مسواک و خمیردندان، آبنبات، بطری آب، آبلیمو، قاشق و لیوان و چاقو و کاسه، سفره یکبارمصرف، دستمالکاغذی و نایلون و دستکش، خودکار و کاغذ، دمپایی صندل، کلاه سایبان، قرآن و ادعیه جیبی، پماد سوختگی زینک، ژلوفن، نقشه مسیر، نان خشک، نایلون دستی، کوله سبک، نوروبین خوراکی برای خستگی، طناب، پودر روتارین برای گلو.
---
**چند توصیه آخر:**
سعی کنید همسفر خوبی پیدا کنین و باهم برید. توی مسیر میوه بخورین که ویتامینهای بدنتون تأمین بشه. اگه مشکلی رخ داد، بچههای هلالاحمر اونجا هستن. عربی یه ذره بلد باشین کافیه، در حد مکالمه. یه برگه چاپ هم میذارم اگه عربیتون ضعیفه.
.

.
آب حتماً بخورین که گرمازده نشین. بهتره شربت آبلیمو بخورین، یا خاکشیر، یا دوغ؛ خیلی بهتره. توی موکبها هست. غذا بخورین ولی زیادهروی نکنین؛ این سفر، گرسنگیاش هم ثواب داره.
قبل سفر از امامرضا و امامزمان اجازه بگیرین و حواله سلامشون باشید.
زیارت امام حسین (ع) خیلی برکات داره خیلی ، از طرفی از علما شنیدم هرچی بخواین توی شلوغی ها بخواین چون برکات مثل بارون میباره روی سر جمع و امام زمان توی تجمعات تشریف دارند...
ما رو هم دعا کنید. و نایب زیارت اونایی باشید که نتونستن بیان.
نظرات خوانندگان 0
نظر خود را بنویسید